دوشنبه دوم مهر 1386
به آقای علی اسفندیاری .....
و من از بی قراری تاریخ های نیامده هم بی قرارتر
گریزی نیست که دوباره به کوچه ها بزنم
و نام و نشانی پیاده روی هات
بر ستون فقرات زانوانم خاطره شود!
دوباره قرارم می گذاری
در نشانی ِبی نام ترین ِ کوچه های جنوب
حالا اختیار با من است
که لای کتاب حافظ باز کنم یا
هی تو شهریار بخوانی
یا بد خط بنویسم
شرجی کلمات خاطره ی قرارمان را مات کند .
شنبه بیستم مرداد 1386
بدون هیچ عنوانی حتا بی عنوان تراز اندوه....
همین است که روزی می ماند
یاد و خاطر شبی که برای تمام ستاره های نیامده بازنشست شدم.
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
هجایی از قلم افتاده
که شاعر مستحق خشونت است!
اما زنده گی میان ِ پرتُ پلا
خوشبختی اشباح منفردی ست
که زیبایی نفس بُر را حیا می کنند
مثل لکه ی سیاه معیوبی که فاصله چندانی ندارد
و در میان مردمی چرخ می خورد
که کهکشانی فاصله دارند!
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
نور بالا
پیاده ٬ پا باز٬ دست ها پشت سر گذاشته ام
گشتی های بسیجی که پشت لب شان سبز نشده
- لامصب دست نکش اینجام کمی مست ام
- نزن ٬ نزن گه خوردم که:
بلند/ مستی/ هیزی
و خودم را به جان عشق تان بلندتر از شما نکرده
فقط به جیب سوراخ شان هیزی کرده ام
البته می خواهم بشوم/ دنبال سخت شدن ام/ سفت نه!
درازی نوک انگشت ها به سرک کشیدن رسیده
توی کیف/ عکس عشق ام/ از پشت میله ها هم
می شود حدس زد در انحنای منحنی ها گیر کرده باشد سرباز
تند تند نفس/ نفس تندتر می شود
و بعد خیره و بعد چشم بسته و بعد دو دست آویزان
و بعد از توی کیف / توی جیب سوراخ می شود
بلند/ مستی/ هیزی
اما جنایت نکرده توی سلول ام!
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
راه ُ اندوه ُ بیم ُ بلا نشانه شود
بر ابتذال لاشه ی خویش بسنده نخواهید کرد
البته که فرمان خنده هاتان وحی منزل نبوده
که برای تسلی تمدن ما
از عریانی بساط جهان بترسید!
حاشا کنید اگر این زیادی جیب شما نیست
تکلیف ما هم
پائین سطری پر از دهان او سیراب می شود.
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
بزرگداشت
"می گوید بوکن مرا
بوکن این معطر عریان را"۱
" تا محکم تر راه بروم بر رودخانه ها" ۲
" لازم نکرده دست بسایم به جسم تو"۳
که شب را تحمل کرده ام
" میان آفتاب های همیشه"۴
حالا
" از پی همین گریه ها مدارا کن" ۵
" رودخانه ها مرا به اول آب می برند"۶
" اما نه برای او که افتاده دراز بر سطح خودش" ۷
۱و۵ : سید علی صالحی
۲: باباچاهی
۳و ۷ : سپانلو
۴: شاملو
۶: هیوا مسیح
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
به دوستی که شعری خوب هدیه ام داد و من بی اعتنا به خوبهاش ....
حالا که رفته ای به جزیره ی خودت
حالا که زمان را هم برده ای
خاکستری از بوسه ی آفتابگردان برایت می فرستم
برچسب بطری را پاره می کنم و پرتاب اش می کنم.
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
بریده بریده ، بریده ام
و تکه تکه تکثیر شده ام در آینه ی جهان
که آب های اقیانوس ها درآن می ریزند
این جا ، جایی هست که تمام مردمان از لهجه ای خاص
شبیه لکنت زبان
به پروردگار آب ها می رسند.
پنجشنبه دوم فروردین 1386
من از کشیدن آخرین پُک خدا برگشته ام
از دودی که پیچید ، رفت ، توی چشم آدم ها وُ
درمدار زمین برای خودش ، شروع به چرخیدن کرد.
دودی که وارث تمام صنعتی شدن جهان
از خسته گی مدرنیسم ُ در به دری سنت ، فرار کرد
روزی شاید در استوا
روزنامه ها خبری چاپ کنند
در قطب شاید قطب نمایی انحراف پیدا کند
وشاید زمین نشئه شود
دور خورشید ِسرطان ِ ریه گرفته، نچرخد.
شنبه نوزدهم اسفند 1385
خراب شان می کنم
۱۰۰ تا برج میلاد می سازم
اصحاب فیل کنار خیابان چرا؟

